مادربزرگ، سالها چشمانتظار مرگ نشست. چیز دیگری نداشت، کسی را نداشت که منتظر آمدنش باشد. آنقدر نشست پشت آن پنجره، و خیره شد به بیابانهای آخر شهرک، که یکروز سکته کرد و تمام. چندسال، چشمانتظار مرگ نشست، و شاید تنها آدم این خانواده بود که نتیجهی چشمانتظاریاش را دید. او یک قهرمان بود، که البته باور نشد.
آنسالها را، تمام آنسالها را خانهنشین بودم. از نزدیک، و بیکه بخواهم آرامشش را بههم بزنم، زیرچشمی نظارهاش کردم، و روزی که مرگ از راه رسید، به خودم گفتم «بالاخره از راه رسید.. بالاخره!»
- داستان کوتاه: مرد، دستی روی سیبیلش کشید، با خود زمزمه کرد: «ایداد..».
تصویر سینماییاش خیلی آشناست: زنی که صورتش هیچ حالت خاصی ندارد، و صدایش هیچ حس خاصی ندارد، و خودش هیچ آرزوی خاصی ندارد، یعنی انگار اصلا آرزویی ندارد؛ آدمی که پذیرفته، قبول کرده، تن داده، و کنار آمده است.
همیشه دارم حرف میزنم. همیشه دارم خاطره تعریف میکنم. وقتی که نمیتوانم حرف بزنم، چندجا چندچیز چندجور مینویسم. مهم نیست که چی و با چه کیفیتی، فقط باید بنویسم. و این، یعنی که من، درون من، هرگز آرام نیست، و دارد با یک چیزی میجنگد. هرکسی عذاب خودش را به دوش میکشد، و ما از عذاب نهان هم خبر نداریم. حتی اگر چیزی شنیده باشیم، باز هم وقتی دیگری روی خاک سرد میافتد، شرح واقعی عذاب نهانش را با خود میبرد. دیروز عصر، وسط شلوغی نمایشگاه علیرضا، به این فکر کردم که وقتی روی خاک سرد افتادی، افتادی! همهچیز با تو تمام میشود. پس نگران نباش.
حس آن صورتی که هیچچیز درش نیست، حسی که حتی شبیه مرگ نیست، شبیه زندگی نیست، شبیه هیچچیز نیست، آن صورت خالی؛ فقط قهرمانها هستند که جراتِ آن صورت خالی را دارند؛ کسانی که آگاهانه و خودخواسته، میتوانند قبول کنند، و کنار بیایند، و دیگر سکوت، سکوت، سکوت.
- یهبار یه بید مجنون، پریشان در باد. یه دریاچه، آرام. یه مرد ماهیگیر در قایقش بهسوی غروب. آقام اما گفت «من از کوه فوجی بالا خواهم رفت» :|
دهسال قبل، چندینهفته، پای یک ستون در هفتهنامهای، سطری را تکراری مینوشتم: «یهروز یه مرده، میخوره به نرده». بدون ربط خاص، و بدون توضیح. آنقدر هم اوضاع نشریه بههمریخته بود که کسی اصلا مطالب را نمیخواند که سوال کند چرا. هفتهنامه که تعطیل شد، چندهفته بعدش زندگی مشترک هم به پایان رسید. این همزمانی، اتفاقی نبود: چندین و چندهفته یک سطر بیمزه و تکراری را به هر ضرب و زوری بود، در مطالب مختلف گنجاندم، و منتشر شد. چرا؟ آنسال، خوب یادم هست که چنان حقیر و از پا افتاده بودم، که تقریبا فقط در همان یک ستون مجله، در حضور خوانندگانی کمتر از هزارنفر (بر اساس میزان فروش)، میجنگیدم: تکرار، تکرار، تکرار. عین مسیر عقربههای ساعت، که مدتها با تقدیر محتوم خود میجنگند، تا ساعت از کار بیفتد.
- یهبار یه گزارشگر تلویزیون تو خیابون جلوی آقامو میگیره، میگه نظر شما دربارهی تغییر فصلها چیه؟ آقام هیفدهدقیقه براش گریه میکنه.
آدمی که ناگهان کنار یک جادهی بین شهری، ماشینش را نگه داشته، پیاده شده، عین تو فیلما، رفته سمت حاشیهی جاده، سنگی برداشته پرت کرده سوی ناکجای تاریکی، و فریاد زده «آخه بابا چی میخوای از جون ما؟ چرا اینجوری میکنی؟ بس نیست؟؟»، و ماشینهای رهگذر را برای دقیقهای دور خودش نگهداشته، لزوما دیوانه نیست، چت نکرده، و مست هم نیست. آن آدم، میتواند مردی باشد که یکروز قرار بوده در سینهی یک خانومدکتر صبحبهصبح برود مطب و شب برگردد، اما در تمام زندگی به یک حریف چغر برخورده، ذرهذره شکسته، و حالش هم واقعا خوب نیست؛ آن آدم، بعد از آن فریادها، دیگر به هیچچیز اعتقاد ندارد، و هیچ امیدی ندارد، و هیچچیز ندارد؛ فقط یک صورت خالی است؛ «عین تو فیلما».
- آقام یهبار به یه درخت گفت «بیا سمت ما!» درخت نیومد. آقام هم نرفت طرفش. در واقع آقام میخواست این درس رو به ما بده که پیامبرا هم گاهی دلشون میشکنه.
در یک فیلم سینمایی، زن و مردی برای آشنایی در رستوران کنار هم نشستهاند. زن میگوید «آخرین مردی که با من تو رستوران دیدار کرد، گفت میره دستشویی، و دیگه هرگز برنگشت». فکر میکنم که پس در هرکجای جهان، لحظاتی وجود دارد که آدمها دو دقیقه میروند این بغل، و دیگر برنمیگردند؛ میروند از سر کوچه سیگار بگیرند، و دیگر برنمیگردند؛ میروند، و دیگر برنمیگردند.
- فیلم کوتاه دربارهی عشق || روز- داخلی: مرد زیر لب زمزمه میکند «ایداد» / شب - داخلی: مرد زیر لب زمزمه میکند «دیگه واقعا ایداد»/ تیتراژ پایانی.
یه وبلاگ بزنم، اسمش رو بگذارم «کابوسهای روسی».
توش فقط هی فریاد بزنم از خواب بپرم...
هی فریاد بزنم از خواب بپرم...
هی فریاد بزنم از خواب بپرم...
ایوای
شکل اول
یهروزم میرم میشینم سر همین خیابون سازمان برنامه، یه مقوا میچسبونم روی سینهام، روش مینویسم «لطفا به چشمای من نیگا کنین؛ من حال خاصی دارم؛ فروشندهام. بخرین در راه خدا.» بعد یه آقایی حدود چهلوهفتساله میآد رد شه، منو میبینه، مکث میکنه توی چشام خیره میشه، میگه «ببخشین جوون.. حالت رو میخرم. چند؟» نیگاش میکنم میبینم خودش روضه است بدبخت. میگم «برو آقا.. برو پدر من.. شما زن و بچه داری. خوش ندارم این حال خراب رو ببری خونه سر سفرهی زن و بچهات. برو دست علی به همرات!»
بعد هم بارون میگیره و خیس میشم. دیگه خودم هم نمیفهمم چرا این حال تلخم رو به همون یهمشتریای که داشت نفروختم.
شکل دوم
یهجایی آخر Unfaithful که زندگی دیگه رسیده به اون بخش نکبت و سیاهش، «کانی» خیره شده به یه عکس. بعد، یاد اولین دیدارش با پسرک کتابفروش میافته. بغض خیلی بدی این صحنه. به عکس خیره میمونه، و توی قاب عکس، تصویر شروع به حرکت میکنه و برمیگرده به اونروزِ اولین دیدار:
«کانی، توی طوفان مونده وسط خیابان و ماشین گیرش نمیآد. میخوره زمین و پاش زخمی میشه. پسرک میآد به کمکش. جلوی پلههای آپارتمان پسرک میشینن کمی. تعارف میکنه که برن بالا. کانی تصمیمی نداره. میخواد بره خونهاش پیش بچه و شوهرش. اما تاکسی نیست. پاش زخمی شده. همهچی گره خورده انگاری. توی دودلی، یهو اونور خیابون میبینه یه تاکسی ایستاده براش، اما از سرِ همینجوری، بدون دلیل خاصی، تصمیم بگیره بره بالا... و نکبت از همین پلهها میافته توی زندگیش.»
بعد، آخرهای فیلم، همونجا که از قعرِ استیصال به عکس خیره شده، تصویر شروع میکنه به حرکت و برمیگرده به همون صحنهی بالا. همهچی تکرار میشه. به جز اینکه کانی به پسرک لبخند میزنه، ازش تشکر میکنه، و واسه اون تاکسی که ایستاده، دست تکون میده و میره سوار میشه برمیگرده خونهاش.
اینجای فیلم، کانی بغضش میترکه؛ خراب، داغون...که کاش این روایت، واقعی بود. کاش...
شکل سوم
«ساسات در وسائط نقلیه به دکمهی دریچهی هوای کربوراتور میگویند. با بستن این دریچه، جلوی ورود هوا به کربوراتور گرفته شده، در نتیجه گازی که وارد موتور میشود از لحاظ بنزین قویتر شده، موتور در هوای سرد بهتر روشن میشود. دکمهی ساسات در جلوی راننده قرار گرفته است. ساسات چیز خوبی است، چیز خیلی خوبی.» {منبع: ویکیپدیا+آقام}
مدتی است گذاشتهام روی ساسات، و همینجور موتورم در حال خفه شدن است. فکر میکنم بدتر از این هم خواهد شد. پس دو راه دارم: بمیرم، بمانم. مرگ با خودکشی راحتتر است برای من. اما طبیعت من، بهام یاد داده که تا آخر هرچیزی بروم، بعد که خوب افتادم گوشهی جوب و لش شدم، خودم بلند شوم، خودم درست کنم، خودم بسازم، و خودم به تنهایی بجنگم. از جنگهای کوچک نفرت دارم؛ دوست دارم اگر شکست هم میخورم، شکست بزرگ بخورم، از آدم بزرگ: «زندگی برای من همیشه جنگ بوده. و من جنگجویی که یهجایی از نبرد، نهکه کم بیاره، اما دیگه واقعا حوصلهاش تموم میشه و میشینه وسط میدون. به چشم دشمن نگاه میکنه و توقع داره اون هم بفهمه که دیگه این جنگ ارزش ادامه نداره؛ یعنی که تو بُردی! باشه! اما بکش بیرون و برو! یا بیا و بزن آخرین ضربه رو، اما بعدش برو. فقط برو! یعنی که من جنگجوی خستهای هستم که خیلیوقت قبل یهجایی شکست اصلی رو از یه مبارز واقعی خورده، و حالا داره با سربازهای لاجون گاهی وقتش رو تلف میکنه به اسم جنگ.»
مثلا؟ جنگ من، با بشقابهای آرکوپال.
آخر
بنّایی خانه که تمام شد، نخالهها را جمع کرده بودند وسط پذیرایی. رفتم روی تل خاک و گچ ایستادم، و رو به جای خالی قابعکسهای دیوار، مانند یک نظامی زخمی، فریاد زدم «ما هنوز زنده ایم اینگیلیسیای کثیف!» و شمشیرم را در نیام فرو کردم، به اتاق برگشتم، و دیدم که هنوز زنده بودم.
راهنما زدم به چپ زدم و رفتم توی لاین سوم/سرعت. دهدقیقه روندم، دیدم که هنوز راهنما داره برای خودش میزنه. بعد از لاین سوم، کنار گارد ریل اتوبان؛ فکر کردم الآن عقبیها چی فکر میکنن؟ «خب دیگه کجا میخوای بری سمت چپ وسط اتوبان؟»
زدم روی ترمز، پیاده شدم، و برای عدهای از علاقهمندان توضیح دادم که «انسان گاهی میل به پیچیدن در گارد ریل دارد.» بعد سوار شدم و درحالیکه همه از هم میپرسیدن «او که بود؟ او که بود؟» رفتم و از نظرها دور شدم.
علیرضا قربانی داشت میخوند. خوب که گوش دادم دیدم لابهلای موسیقی، صدای زنگ موبایل میآد، صدای یک گوشی نوکیا. هشتبار زنگ خورد و کسی جواب نداد. گوشی قربانی رو میدونم که نوکیا نیست، پس لابد نوازندهاش نوکیا داره. هی زنگ خورد، هی کسی جواب نداد. هی زنگ خورد، هی کسی جواب نداد. یارو داشت ویولون میزد و انگار حواسش نبود به تلفن. آخرش ضبط رو خاموش کردم و خودم تلفنش رو جواب دادم؛ یه زنی بود، میگفت از این بچه داره و خرجی نمیده بهش. گفتم «من میتونم کاری براتون بکنم؟» گفت «خرجی بده!» بهاجبار رفتم خرجی یکماهشون رو دادم و برگشتم. احساس کردم از فردا صبح یهصدایی تو خواب میخواد برام پیغام بگذاره «الو... تمبل... خوابی؟ تمبل! پاشو...»
گوشی رو بذار بگو خدافظ.
یهروزی انقلاب میشه، مردم میریزن ادارات دولتی رو تصرف میکنن، پمپ بنزینا رو آتیش میزنن، بانکا رو خالی میکنن، همه خوش و خرم، همه پُر امید، الا من.
مردم دور میدون انقلاب جمع شدن، توی خیابون آزادی جمع شدن، دیگه حواسا به من نیست. بُدو میرم توی شریعتی سر معلم، اون مرکز ساخت تابلوهای راهنمایی و رانندگی رو تصرف میکنم. توی شلوغی انقلاب، کسی به فکر یه همچوجایی نیست. تا مردم بیان به خودشون، و شورای انقلاب بخواد تکلیف اون مرکز رو روشن کنه، من بهتنهایی تصرفش کردهم و روی تموم تابلوها نوشتهم «خروجی، چند قدم جلوتر» که دیگه هرکی هرجا خسته شد، بپیچه از جاده بره بیرون؛ از اتوبانی که مجبوری تا تهاش رو بری، نفرت دارم.
میخوام اسم اتوبانها رو عوض کنم، اسامی شخصی روشون بگذارم. اتوبان ستاری رو بگذارم باکری، باکری رو بگذارم حکیم، حکیم رو بگذارم کامبیز. یه خیابون هم به اسم پدرم باشه: خیابان محمدعلی. پدرم برای این کشور زحمت کشیده. دلش رو تو همین خیابونا باخته، پاش رو تو همون جنگ زخمی کرده، زیر همین اسامی سنگین، پیر شده و رسیده به اینجا. اینجا؟ «خیابان محمدعلی» لطفا با حوصله برانید؛ از محمدعلی نباید سرسری عبور کرد.
من باید حرف بزنم. من باید برم. تو خونه، دیوانهتر میشم. اونایی که جبهه نرفتن، نمیفهمن من چی میگم. اونایی هم که جبهه رفتن، بازم نمیفهمن من چی میگم. در کل کسی نمیفهمه من چی میگم. تو هر جمعی، یه شلوار کُردی هست که فقط اون میفهمه من چی میگم.
نشستم برایش از استعاره گفتم، از تشبیه. از بازی ِ با کلمات، برای انتقال سریعتر و بهتر مقصود. آخرش گفت «یعنی چی؟» گفتم مثلا اینکه من بگویم فامیلهای ما صدای کمانچه میدهند، به این معنا نیست که واقعا صدای کمانچه میدهند، بلکه منظورم این است که آنها آنقدر محزون اند و صدای ایشان آنقدر غمگین است که آدم را یاد آواز زخمی کمانچه میاندازد. گفتم مثلا وقتی میگویم دایی من توی دوربین عکاسی قایم شده، منظورم این نیست که او واقعا رفته توی دوربین. گفتم اینکه میگوییم عکسها به ما خیانت کردهاند، منظورم این نبود که واقعا. مکث کرد. بعد گفت «اتفاقا چرا! یادت نیست پسر سیدحمید صدای همین سازه رو میداد؟» گفتم «کدوم؟ نه. یادم نیست. صدای ساز؟» نشست کف آشپزخانه، و خواست که خیره شود به یک افق دور. افق دوری نبود؛ خیره شد به سطل ماست روی میز. بعد، قصهی آدمی را تعریف کرد که واقعا صدای کمانچه میداده اما فقط در خواب. گفت وقتی میخوابیده، از ساعت یک شب تا دم اذان صبح، از دهان و بینیاش صدای کمانچه میآمده. گفت که صداها اولش نامنظم بودهاند اما به مرور و با گذشت ساعت، نظم خاصی میگرفتهاند، و نزدیکهای اذان صبح، انگار استاد بهاری دارد ساز میزند؛ از دهانش آوای زخمی کمانچه بیرون میآمده.
گفت که او حالا مُرده است، اما پدرش سیدحمید که هنوز زنده است، در بیداری، گاهی صدای گرگ و گاهی هم صدای «توسباغا» میدهد. و این دومی، یعنی قورباغه.
نگاهش را از سطل ماست گرفت، و گفت «چرا تشبیه میکنی؟ خب همینا رو بگو به همه. حرف دل ماها رو بزن» گفتم تشبیه، حرف را قشنگتر میکند. حذف اجزای یک تشبیه سالم، حرف قشنگ را خلاصهتر میکند. گفتم ادبیات آمده است که به حرفزدن سرعت ببخشد. گفت «یعنی چی؟» گفت یعنی اگر خلاصه حرف بزنیم، و بفهمیم حرف هم را، قشنگ نیست؟ گفت «یعنی اینکه بگیم فامیل ما صدای کمونچه میده، یعنی سرعت؟ یعنی قشنگ؟» بعد کمی خیره شد به صورتم، موهایم را برانداز کرد، و انگار که من افقهای دورش باشم، چند دقیقه بهام خیره ماند در همانحال. گفت «کسی واقعا به زنش به ناموسش جلوی جمع میگه بانوی من!؟؟» گفتم «نه خب؛ اسم خودش رو صدا میزنه» باز خیره شد. و خیلی خلاصه، نظرش را نسبت به افق دوری که روبهرویش در دورترفاصلهای ایستاده بود، اینگونه ابراز کرد: «پووووف.. شفای عاجل!» و رفت.
پس چهچیزی عاشقانهتر از مردی که پولش در خیابان تمام شده است، و دارد فیلم بازی میکند که «این کیف من چرا جا موند تو خونه؟ لعنتی...» و چهچیزی عاشقانهتر از اینکه «اوکی؛ برس به کارت. چیزی خوردی؟ با معدهت بد تا میکنیها... حالا تو هی گوش نکن..»
اصلا تو میفهمی چرا من مدتهاست میخواهم جواب هر حرفی را اینجوری بدهم:
«.........................................................................................»
میفهمی؟ نمیفهمی. نمیفهمی. نقطهچینهای بلند، و تایپکردنهای مستاصل، و اینکه یکمشت چشم در انتظار اند که کِی بیفتی تا فاتحهای بخوانند، عاقبت آدم دستمالیشده است.
ما را ببخش همدم خیلیقدیم، یار عزیز. میخواستم یکچیز عاشقانه بنویسم، شد این.
یه فرشفروشی بود اسمش صدقعلی بود. بچه که بودم نمیتونستم درست ِ اسمش رو تلفظ کنم. خونه و مغازهش اول جاده ساوه بود. به سکنهی شهرکهای اطراف فرش میفروخت؛ فرش قسطی. و موثرترین و آشکارترین تصویری که ازش تو ذهنم مونده، مردی بود که با لب خندون میاومد خونهی کسی که نتونسته اقساطش رو بده و فرشش رو جمع میکرد لوله میکرد و میبرد؛ با لب خندون.
اولین آشنایی من با فرش ایرانی، بهگمانم همین تصویر بوده باشه.
الآن که داری این نوشته رو میخونی، من چندساعت قبلش از اتاق زدهم بیرون. اما پیش از بیرونزدن، هرچه رد و نشون رو که باید بیایی و ببینی یهروز، از بین بُردهم. همهجا رو جمعوجور کردهم، اثر انگشت رو پاک کردهم، گلدون شکسته رو از جلوی چشم برداشتهم، و هرچی هارد و فلش بوده فُرمت کردهم. و عکسهای قدیمی رو هم فرستادهم به دنیای عدم. مونده یه اتاق جمعوجور، که یه جنازه وسطش افتاده که از رگهاش داره خون میباره.
با یه تیغ موکتبُر توی جیب، زدهم از خونه بیرون، و الآن که تو اینجا رو داری میخونی، دارم سعی میکنم عین تو فیلما، زنگ بزنم به یه شمارهای و بگم «یه گروه نظافتچی بفرستین به اتاق حسین. تمام!» و گوشی رو بگذارم و سیگارم رو روشن کنم، و برم که دیگه رفته باشم. اما امروز، آخرین مهلت پرداخت قبض موبایل بوده و من یادم رفته و خطم یهطرفه شده؛ پس حالا که داری اینجا رو میخونی، من نتونستهم زنگ بزنم به یه شمارهای و بگم «یه گروه نظافتچی بفرستین به اتاق حسین..» و بهشکل خیلی شرمساری، برگشتهم به اتاقم و نشستهم پشت سیستم و به اون جنازه خیره شدهم و دارم بهش میگم «پاشو خودت رو جمع کن بیچاره! ما باز شکست خوردیم؛ ایندفعه از مخابرات».
و تو، که دقیقا همالآن داری این نوشته رو میخونی، برای خودت زمزمه میکنی که «نه.. نه.. لعنتی! این، اون پسری که من میشناختم نیست دیگه. ناتوان نبود، که شده، خنگ نبود، که شده. اون آدم، اون پسری که همیشه میتونست، دیگه واسه من مُرده...» پس حق داری که زنگ بزنی به یه شمارهای و بگی «یه گروه نظافتچی بفرستین به اتاق حسین. تمام!»
ما باید زنگ تلفن رو بگذاریم روی یه صدایی شبیه «ززززززززززززززز» بعد یکی باید به ما زنگ بزنه بگه «نمایندگی سایپا؟» ما بگیم «نهخیر؛ اشتباه گرفتین». دوباره زنگ بزنه بگه «نمایندگی سایپا؟» ما بگیم «نهخیر خواهر من؛ اشتباه گرفتین». دوباره زنگ بزنه دوباره ما بگیم اشتباه گرفتین. آخرش عصبی بشیم بگیم «عزیز من!» تاکید کنیم روی این عزیز من. بگیم «عزیز من! شما اصلا با نمایندگی سایپا چیکار داری؟ بگو! حرفت رو به ما بزن، فکر کن اصلا نمایندگی سایپا. ها؟ بگو» بعد، اون یکی که خیلی هم دردمنده، بگه «آقا من از استان کویری کرمان زنگ میزنم. شوهرم قبل از اینکه از محصولات شما استفاده کنه، مرد خونه بوده. ما رو دوست داشت. عاشق ما بود. یه پراید اقساطی خرید، زد به جاده، ما از یادش رفتیم... چرا؟» این «چرا؟» رو یهجورِ محکم و باتاکیدی بگه.
ما بریم تو فکر. سنگین بشیم. وسط فکر و ندانستن، از سرِ استیصال، شمردهشمرده بگیم «خواهرم، شوهر شما چندوقته زده به جاده؟» اون بگه «دقیقا یادم نیست؛ ولی هوا سرد بود که رفت. زمستون باید بوده باشه. چهطور؟» بگیم «هیچ... همینجوری پرسیدم.» بعد، مکثی بکنیم و بگیم «خب شما سعی نکردی به کانون گرم خانواده برش گردونی؟» بگه «نه! سعی نکردم. چرا باید سعی کنم؟ شما مگه سعی کردی که هوا سرد نباشه؟ مگه سعی کردی که محصولات سایپا اینجور نباشن؟ اصلا شما توی عمرت سعی کردی؟؟» و دیگه سکوت حکمفرما بشه بین خطوط تلفن. بعدش هم انگار که یهچیزی یادمون اومده باشه، بگیم «اما شما فکر نمیکنین خودِ این ماجرا یهجور داستانیه؟ یعنی موقعیت آدمی که زده به جاده وقتی هوا سرد بوده، داستانی نیست؟» دقت کنیم ببینیم صدایی دیگه از اونطرف خط نمیآد. بگیم «الو؟؟ رفتین؟ الو؟» کسی جواب نده. ما بگیم «الو... بههرحال، به عنوان نمایندگی سایپا، عذر میخوایم از شما. و من به شخصه قول میدم عذاب وجدان این اتفاق رو تا ابد داشته باشم با خودم. من درد شما و مردم اون منطقه رو با خودم خواهم داشت تا آخر عمر. شما عذاب وجدان داشتی اصلا؟ شما میدونی ما محصولات دیگری هم داریم؟ چرا پراید؟ اصلا دقت کردین که چرا همه پراید؟ شما عذاب چیزی رو کشیدی تا ابد؟» بعد گریه کنیم برای تماسی که دیگه حالا یکطرفه برقراره و اونطرفش کسی نیست که گوش بده. و تا ابد، عذاب وجدان داشته باشیم به خاطر چیزی که نمیدونیم اصلا کجاش مقصر بودیم، کجاش رو ما ساختیم، کجاش رو ما خراب کردیم؟
چرا؟ چونکه به هرحال برای یک عمر عذاب وجدان داشتن، باید دلیل عینی و تعریفکردنی داشته باشیم. من؟ من عذاب وجدان دارم بابت تکتک روزهایی که اومدن، رفتن، و خواهند اومد. من فامیل هایده ام؛ یه فامیل هایده، نمیتونه روز خوش داشته باشه. شما که فامیل هایده نیستین، نمیفهمین من چی میگم. و نمیفهمین که نمایندگی سایپا داشتن، خودش یه درد بزرگه. سالهاست که هر حرفی، هر ایمیلی، هر زنگی که به این تلفن میخوره، برمیگرده محکم توی صورتم، و دیگه بابت کوچ نابههنگام مرغآبیها از تالاب فلانکجا هم عذاب وجدان دارم.
میخوام بگم که مادر هاچزنبورعسل سالها خونهی ما قایم شده بود، اما ما در مقابل سوالهای هاچ سکوت کردیم. پس ببخشید ای تمام کودکان نسل قبل، بابت دردی که پابهپای هاچ کشیدین. ما رو ببخش هاچ عزیز :(
پی: این کنار، چاوشی داره میخونه «بگو شب بخوابه، من بیدار ام / من، شبوُ، زنده نگهمیدارم...»
از یهجایی به بعد که صدای کمونچه میپیچه تو خوابهات، مدام سعی میکنی از خواب بپری. اما کمکم صدای کمونچه هم با تو از خواب میپره، و میپیچه تو سرتاسر زندگیت؛ اونجور که دیگه درِ یخچال رو باز کنی صدای کمونچه بیاد، درِ لپتاپ رو باز کنی صدای کمونچه بیاد، درِ کوچه رو باز کنی صدای کمونچه بیاد، و وقتی عزیزت ازت میپرسه «چهحالی؟ چونی؟ زندهای؟» لب باز نکنی به حرفزدن؛ همونجور خیره، از پسِ ریش و سیبیل صدای کمونچه ازت بیاد.
اینجور وقتا، باید پا شی بری بالای کوه، که از اون بالا خودت رو تماشا کنی این پایین. که ببینی آیا واقعا از اونزاویه هم همینقدر داغونی، یا فقط از اینجا اینجور دیده میشی؟ و یکبار برای همیشه مسلم بشه برات که تو از اونبالا اصلا دیده نمیشی.
داری صدای کمونچه میدی بدبخت!
من هیچ اورجینال نبودهام هرگز؛ آدم تازه نیستم. شوخیها، تکهکلامها، خوشمزگیها تلخیهای من، همان است که سال قبل بود، و سال قبل، همانکه سالها قبل بود. شدت و ضعف دارم، اما عموما تازه نمیشوم.
تغییرات برای من یعنی: دیروز ایداد، سهماه قبل ایداد، پارسال بهار حتی در دستهجمعی باز هم ایداد، فردا که بهار آید باز هم ایداد؛ یعنی که اطراف من چیزهایی آدمهایی جابهجا میشوند، من اما علیالاصول، تنها ایداد، با همان تکهکلامهای تکراری، خاطرات تکراری، آدمهای تکراری.
سر سال، چند دست لباس میخرم و برای چندسال همان لباسها را دارم؛ دهسال است که ریش و موی بلند دارم بدون دستکاری؛ در تمام طول تاریخ، زن دارم و زنم را هم بهزودی دوست خواهم داشت. در اطراف من، خبر تازه یعنی همان که بود:«هایدا خانا نیستی؛ برای شوما پیغام گوذاشتی گوفتی صوب که اومدی، ایوای بر تو و دل امّیدوار تو...»
من، به شکل حیرتانگیزی، چند کلمه و چندتا آدم ام فقط؛ کلماتی از دهان آدمهای تکراری. عاشق تکرار ام من.
شوخیهای من، حرفهای لوندطور، رفقای من حتی تکرار یکدیگر اند؛ یک رفیق دارم، همه سعی میکنند همان باشند. مثل اینکه من یک فامیل دارم، و یک اسم دارم، و تمام نوشیدنیها را یکجور مینوشم، و چای را همانطور لیوانی سر میکشم که چای را.
کسی عاشق ساعت نیست، اما از ساعت گریزی هم نیست؛ رفتار عقربهها روی یک مدار ثابت، رفتار تکراریشان روی یک مدار ثابت و تکراری، و حرکت روی چندعدد تکراری، و دور/نزدیک شدن از/به چندساعت تکراری؛ کسی عاشق ساعت نیست که مدام تکرار خود است، اما از ساعت گریزی هم نیست.
من ساعت ام، و با تمام دقت، همهچیز را با تمام دقت، با تمام دقت، با تمام دقت، تکرار میکنم. بکارت، چیزی است که من ندارم؛ و تنها ساعتهای دیواری، از اعماق دقیقههاشان، خدای من، از اعماق دقیقههای تکراریشان، میفهمند که من چه دردی میکشم: آدمی که هیچ حرف/چیز/قصه/درد/پنهان ِ تازهای ندارد.
مثلا؟
یه وبلاگی هم باشه به اسم «نگارندهی این سطور». صاحب وبلاگ هرروز بیاد تیتر مهمترین خبر روز رو بنویسه، پایینش هم نظر موافق یا مخالفش رو در یک سطر به اطلاع برسونه.
مثلا خبر این باشه: «کشتار دهها فوک دریایی در ساحل ملایر» نگارنده هم زیرش بنویسه «نگارندهی این سطور با کشتار دهها فوک دریایی در ساحل ملایر مخالف است.»
یا خبر این باشه: «اهدای سه میلیون آیپاد به کودکان ملایری» نگارنده زیرش بنویسه «نگارندهی این سطور با اهدای سه میلیون آیپاد به کودکان ملایری موافق است.»
بعد از یهمدت، وقتی این حرکت استمرار داشته باشه، بعد از چندسال، همه عادت میکنن کمکم که هرروز به اون وبلاگ سر بزنن؛ به خودشون بگن «بریم ببینیم نگارندهی اون سطور، امروز با چی مخالفه و با چی موافق.»
آخرش بعد از چندسال یهو یهروز دیگه اون وبلاگ بهروز نشه... یعنی دیگه هرگز بهروز نشه... آخرین پُست اون وبلاگ هم این باشه «افراد غمگین حافظهی بهتری دارند» زیرش هم نوشته شده باشه «نگارندهی این سطور، با حافظهی بهتر مخالف بود..»
و دیگه هرگز بهروز نشه.
من آن ام.
ساعت زنگزده، دیگه زنگ نمیزنه؛ چون زنگاشو زده.
- فامیلای ما یهجوری راه میرن انگار سهتار رو دوششون انداختن. یهبار یکی تو خیابون گیر میده به آقام که برامون یه بیات تُرک بزن. آقام براش گریه میکنه.
+ پس، در خیابان هرکسی که با سازی بر دوش از کنار شما گذشت، از ما بوده است، ما بوده ایم. پس ما، بارها از کنار شما گذشتهایم، و ما بارها از شما گذشتهایم، و ما، گذشته ایم؛ ما خود خود ِ گذشته ایم، که البته هرگز مورد التفات شما قرار نگرفتیم.
- ما تو فامیلمون اصلا داف نداریم؛ همهشون حنا دختری در مزرعه. در کل، یه صدای کمونچهای پیچیده تو این فامیل که واقعا ایداد!
+ یکوقتی بزرگترین فانتزیام این بود که روزی برای تمام زنهای عالم نامه بنویسم و به ایشان بگویم که «منتظرم باشین خوشگلا؛ من برمیگردم بالاخره و با خودم میبرمتون»
دریغ؛ نه من نامهای نوشتم، نه آنها منتظر ماندند...
- تو فامیل ما، به همهشون یهدختری که باباش تو آلمان کارخونه داشته، پیشنهاد ازدواج داده، ولی اینا قبول نکردن رفتن از زنجان زن گرفتن.
+ من میگویم اگر قرار بر فراموشی است، همه همهچیز را با هم فراموش کنیم. تبعیض نباشد هیچجا. این نشود که من صدای زن همسایهمان در کودکی را از یاد ببرم، زن همسایهمان تصویر آن پسربچهی مغموم را از یاد برده باشد، ولی تلخی و درد همهجا درهمهحال ما را ببیند بشناسد؛ من و آن زن را. که دیگر نه اسمش یادم مانده نه قیافهاش؛ فقط یه تصویر مغموم، که همیشه دارد توی باد، چادرش را میپیچد دورش، و زنبیل پلاستیکی قرمز در دست دارد، که توش چندتا شیشهنوشابه است، و ماه هم ماه رمضان.
تصویر یک زن چادرمشکی توی باد و غبار، که وقتی بچه بودی دوستش داشتی، خیلی تلخ است.
- میخوام بگم فامیلای ما همهشون صدسال تنهایی، صدسال تنهایی، صدسال تنهایی. فقط آقام، قصههای خوب برای بچههای خوب. آقام حالت بومیمیهنی داره.
+ ما همیشه به یک گوشه خیره میشویم، و زندگی در گوشههای خانه جریان دارد. پدرم، خیره میشود به کنار عکس عموی مرحوم، و مادرم خیره میشود به هیچجا، جایی که نمیفهمی دقیقا کجاست. برادری داشتم که آنقدر به گوشههای دستگاه شوفاژ خیره شد، که متن دستنویس فرمان کورش کبیر را در پرّههای شوفاژ قدیمی بازیافت، و دیوانهتر شد.
من خیره میشوم به جاییکه آنها خیره نمیشوند؛ به آن گوشه از صفحهی مانیتور، که کسی هرگز بهاش دقت نکرده است.
- آقام اگه یهروز در این لپتاپ رو باز کنه، من دیگه پسرش نیستم. تو فامیل ما کسی واسه هیچزنی نامهی عاشقانه تایپ نکرده؛ بهزور، نامهکاغذی.
+ قدیمها، یکی بود در همین اینترنت که بست نشسته بود اتفاقی بیفتد تا بنویسید «فلانی هم رفت و تو نیامدی... فلانطور هم شد و تو نیامدی...» دیدیم که دورهی آن آدم هم گذشت.
- کاش اسم آقام قاسم بود، اسم رفیقم احمد. وقت جون دادن، تو بغل احمد بودم. بهاش میگفتم «امد.. به قاسم بگو.. لپتاپم رو دیگه روشن نکنن..» خلاص!
+ خلاصه اینجور دیگه. فامیلای ما یا تو باغچهی خونهشون در حین بیلزدن سکته کردن مُردن، یا اونقدر به آینه خیره شدن که دق کردن، یا تو راه امامزاده معصوم تصادف کردن تموم شدن. میخوام بگم که هیچکدوم از فامیلای ما خارج نرفتن واقعا.
من که مُردم، این رو یادتون باشه؛ نگذارید مُردهپرستی به روح حقیقت چیره بشه. حقیقت چیزی جز این نیست که به جز من تو مردای فامیل ما همه سربازفراری اند... همهشون هم یهروزی یه زنی رو دوست داشتن، که الآن تو آلمان باباش کارخونه اسلحهسازی داره.
تو فامیل ما هیشکی به مرگ طبیعی نمیمیره؛ مردا رو ماشین میزنه، زنا رو برق میگیره. فقط من ام که وقتی وقتش بشه، یه آه آروم میکشم، چشمم رو میبندم، میگم «به دانیال بگین کتابای دایی همهش واسه خودش» و تموم میکنم.
آدمای فامیل ما عزاداری نمیکنن واسه کسی؛ فقط میگن «ایداد.. ایداد..»
عکسهایی که بوی سیگار میدن، همیشه قدیمی اند. قدیمیها همیشه موندگار اند. مثل اون عکسی که توش عمو منصور داره میخنده و سیگار گوشهلبش دود میده. و مثل خودش که یهروز رفت تا سر فلکه دوم نازیآباد میوه بگیره، و حالا بیستوچندسال هست که برنگشته. و زنش، که اسمش "ثنا" بود و همه بهاش میگفتن "سُونا"، و زیبا بود و همیشه همه میخواستن منصور هرگز برنگرده تا سونا رو زمین بزنن. و من؟ من... من ستایش میکردم زیبایی این زن رو. وقتی سیگار میکشید، زن بدی بود به نظرم. چون سیگار میکشید و زیبا بود. وقتی سیگار گوشهی لبش نبود، فقط زیبا بود و من دوستش داشتم. فکر کنم اولین شعرم رو در کودکی برای این زن سرودم: چندلحظه یهبار خیره تماشاش کردم!
اونقدر تماشاش کردم تا به حرف اومد، گفت "برو برام اون زیرسیگاری رو بیار پسرِ پروین!" و پسر پروین رفت که رفت. هرگز برنگشت، هرگز.
عکسهایی که بوی سیگار میدن، عکسهای موندگاری اند. سیگار توی گمشدن آدما نقش اصلی رو داره. مثلا؟ یه زنی بود که توی دود سیگارش پنهان شد و تموم شد و رفت و نیست شد و خدا شاهده که زیبا بود.
کاش ازش یه عکس کاغذی داشتم... کاش ازت یه عکس کاغذی داشتم...
من وقتی نوجوون بودم، جلوی خودکشی یه کلاغ رو گرفتم. گفته بودم؟ نه فکر کنم.
اینا با خانوادهی عموشاینا بالای تیر برق سر ِ کوچهمون زندگی میکردن؛ سمت نونوایی بربری، کنار مغازهی مجیدسوپری.
اونروز، دیدم که این کلاغ احمق میخواد خودکشی کنه. یهو سررسیدم. گفتم داری چیکار میکنی؟ گفت «من دیگه خسته شدم و نمیتونم این حقارت رو ببینم و تحمل کنم...» گویا از ماجرای هابیل و قابیل، هنوز عقده به دل داشت. که چرا و چرا و ... سوالات فلسفی و اینا دیگه. میفهمی خودت. خلاصه...
حرف زدیم و حرف زد و حرف زدم. خیلی رو مُخش کار کردم، تا بالاخره راضی شد خودکشی نکنه. براش از مفهوم عشق، از کنار هم بودن، و از دیالکتیک تنهایی بشر گفتم. رفت تو فکر. بعدش یهجوری نگاهم کرد که یعنی تو پنجرههای تازهای رو به روی من گشودی.
بعد از اون خانوادهاش خیلی دوستم داشتن و همیشه برام ساعت و چیزای برقیبرقی میدزدیدن میآوردن هدیه. الآن فکر کنم بیست و هشت سالش شده باشه.
اما نوشآفرین؛ این، خواهر اون کلاغه بود که من نگذاشتم خودکشی کنه. خیلی داف بود. تیر برق نبود که این ازش رد نشه، کلاغای نر جمع نشن. هیچچی دیگه. داف بود رسما.
یهروزی، فکر کنم مثلا سال هفتاد و شیش بود. خاتمی تازه اومده بود. این رفت پای تیربرق تو بلوار کشاورز، کنار یکی از ستادای خاتمی، لونه کرد. یهجوری ماهیت سیاسی نداشت، اما هیجان رو دوست داشت.
روز دوم خرداد که گذشت، دیدمش. برگشته بود محل. بالای همون تیربرقی که داداشش میخواست خودش رو بکشه نیشسته بود.
گفتم خوبی؟
گفت بدی نیستم، چی بگم.
گفتم خب خوشالی دیگه. نه؟
گفت نع!
گفتم چرا؟
گفت تو هیچ میدونی گردان بره خط، دسته برنگرده، نفر تنهاست؟
...
واقعا موندم چی بگم. یه کلاغ، اونم داف، این حرف؟ موندم به خدا.
گفتم حق باتوست.
گفت: ببین! این اصلاحات تهاش مالیده! میفهمی؟ مالیدین همهتون!
چیزی نگفتم. پرید رفت. و دیگه کسی نوشآفرین رو ندید تو محله.
بعدها شنیدم توی کوی دانشگاه روی یه تیر برق دیده بودنش، که داشته یه قارِ غمگین میخونده زیر لب...
تو اصلا صدای یه قار غمگین شنیدی از جلو از نزدیک؟ نه بهخدا! نشنیدی. پس ما داریم دربارهی دو جهان متفاوت حرف میزنیم.
میخوام از یادتون رفته باشم، از شهرتون رفته باشم، از اتاقتون رفته بودم، از تختتون رفته باشم، از دلتون از یادتون رفته بودم. بعد؟ هیچچی.. شما بمونید و یه آینه. میخوام از تو اون آینه هم رفته باشم.
میخوام از دستتون رفته باشم...
میخوام تو تموم فیلما اونی باشم که تو ایستگاه مترو آکاردئون میزنه. تو تموم ایستگاههای جهان «کوچهلره سو سپمیشم» بزنم. عینک دودی بزنم به چشام، پلیس که پرسید "تو ندیدی یهدسته خلافکار مسلح رو از کدومور رفتن؟" بگم «من فقط آکاردئون میزنم آقا. من کور ام» و دیگه هی به اون زنایی فکر کنم که تو ایستگاه متروی شهری برلین، لندن، پاریس، همهجا، داشتن به فارسی به اونی که اونور خط موبایل بود، میگفتن «من عاشق هاشم ام.. میفهمی؟ زندگی بدون هاشم برام معنایی نداره» و خودشون رو پرت میکردن جلو قطار.
و من؟ هیچ. هرگز با هیچ ایستگاهی هموطن نمیشم. میخوام نوازندهی غریبی باشم که یهروزگاری تو اوج، واسه ابی پیانو میزده، گوگوش عاشقش بوده، و تموم زنای عالم براش نامه مینوشتن: «شما چه چیای خوبی میزنین آقای آکاردئونی. به کوچهی من هم سر بزنین.»
و من؟ هیچ. هیچ.
میخوام برم تو ماشینلباسشویی، همهحرفا رو یکجا بزنم. نگفتنیها رو بگم، گفتنیها رو ولی نگم؛ بگم «دیگه همه رو که من کمک نکنم؛ خودتون هم باهوش باشین حدس بزنین خب» بعد بیام بیرون. لباسها بمونن تو کف حرفم، تو دلشون رخت بشورن و آشوب بشه. بعد پلیس ضد شورش بیاد متفرقشون کنه با آب داغ. تمیس بشن، خانوم بشن، ماه بشن، تپل بشن، بعد بیان من بخورمشون.
حالا البته این برنامهی الآنم نیست. الآن قصد دارم بهشدت درد بکشم از خونریزی معده. ولی فردا شاید همین کار رو کردم. و وقتی این کار رو کردم، دیگه همهشهر به من میگن «آقاهاشم پاکیزهکن».
کاش بشه.
میخوام برم تو فکر، از اونجا برم خارج. برم برم برسم به دروازهی جهان تازه. اونجا عاشق یه زن ماستفروش بشم. دیگه همهمردم شهر بهام بگن «هاشمخان شوهر زن ماستفروش». شوهر یه زن ماستفروش واقعا دیگه میخواد از خدا؟
جوابهای خودتون رو به آدرس دروازهی جهان تازه برام بفرستین، به برترین جوابها هدایایی به رسم یادگار اهدا خواهد شد. روز اهدای جوایز، خودم به عنوان دبیر جشنواره با یه دوچرخه میآم رو سن، و برای تمام شرکتکنندگان بوسه پرتاب میکنم. زنم، که ماستفروشه، نشسته اون پایین ردیف جلو، و داره تماشا میکنه، و هی قربونصدقهم میره. و البته من میفهمم تو نگاش یه نگرانیای هست؛ یعنی ماستهام نترشن جلوی در؟ :(
برای زن ماستفروش هم بوسه داریم ما. بله.
میخوام باهوش باشم؛ جواب تموم سوالای جهان اینجام باشه. هرچی گفتن، زودی بگم این بگم اون. میخوام خاص باشم؛ تموم عشقهای زنانه واسه خاطر من باشه. و در سینهی کدامتان، بگویید کدام!؟، اسم من جاری باشه. بعد که گفتین، بگم «نع! ما از اوناش نیستیم! ما زن داریم، به ناموس مردم چشم نداریم!» و درحالیکه همه دارن با حیرت بهام نگاه میکنن، برگردم به طرف شهر، بایستم رو به تموم مردم، بگم «نگفته بودم، ولی میگم حالا: من محمدمهدی ندرلو هستم. یکی از شهدای جنگ تحمیلی.» و دیگه هیچچی نگم. تو چشم تکتکشون خیره بمونم و سعی کنم قورباغهام رو قورت بدم.
و عشقها، تموم عشقهای زنانهی عالم، تو خودشون فروبریزند و بمیرند و کسی حتی خبر نشه از گریههای شبونهشون.
میخوام واقعا دیگه اونی نباشم که دیدی؛ اونی باشم که ندیدی. سوزنبان قطار جنوب باشم تو ایستگاه رباطکریم. عصر به عصر برم ریلها رو سرکشی کنم، و تلگراف بزنم به دفتر تهران، بنویسم «ریلها خوب اند. نقطه. مسافران میروند. نقطه. قطار سوت میکشد. نقطه. اینجا به چراغ نیاز دارم. نقطه. احمد تنگدرآغوش هستم. نطقه.» و درحالیکه دارم روی دستام راه میرم، قطارها رو کلهپا تماشا کنم، با خودم خیال کنم پرنده شدن.. پرندههای واقعی، که پشت هم دارن سفر میکنن توی یه خط مستقیم.
میخوام مثل اُ.هنری یه داستان کوتاه بنویسم از زن و مردی که واسه هم هدیهی شب عید میخرن. مرده ساعت گرونقیمتش بند نداشته و زنه هم واسه بستن موهای بلندش گل سر نداشته. توی یهروز دور از چشم هم، مرده میره ساعتش رو میفروشه و واسه زنه گل سر میخره، و زنه میره موهاش رو کوتاه میکنه و میفروشه و برای ساعت مرده یه بند خوشگل میخره. بعد، وقتی هدیههاشون رو به هم میدن، هردو نابود میشن.
توی این داستان، هردوتاشون از ناراحتی دق میکنن میمیرن.
میخوام داستانم رو چاپ کنم، و به همه بگم «نه. این داستان رو من خودم نوشتم. اُ هنری ننوشته» و به عنوان سند، بگم تو این داستان اینا هردو دق میکنن میمیرن.
اسم داستان رو هم میخوام بگذارم "آیا واقعا حرفهایی که پشت سر گلشیری میزنند راست است؟" و جواب رو به عهدهی خواننده بگذارم.
میخوام تمام داستانهایی رو که توشون یکی میره از سر کوچه سیگار بخره و دیگه هرگز برنمیگرده، از اول بنویسم. آخر همهشون هم بنویسم «ما از این داستان نتیجه میگیریم که سیگار برای ترکِ عزیزان مفید است». بعدش برم تو انتخابات میاندورهای مجلس از نهاوند کاندیدا بشم. بشم یه آدم دیگه. و دیگه هرگز اون آدم سابق نشم.
میخوام شاه بشم، شاه راستکی. پادشاهی بکنم تا بشه روز 26 دیماه. بعد هواپیما که اومد، بگم «من نمیرم!» نرم. واقعا نرم و بمونم. وایستم وسط باند فرودگاه بگم «آخی نه ایستیورسوز منیم جانیمنن؟» و بعد به تمام لهجهها و زبانهای اقوام ایرانی بگم که «آخه چی میخواین از جون من؟» و نرم خارج. بمونم بگم «بیایید منوُ جر بدین اصلا! من از ایرانبرو نیستم! نیستم! عزیزان من، نیستم! نمیرم! شما بیاین منوُ بخورین اصلا! والله به خدا.. قصهای داریم با اینا...» و در این لحظه حال چشام خوب باشه و چشام از جنس مرغوب باشه.
میخوام مسیر تاریخ رو عوض کنم، از زنجان ردش کنم اینبار. فامیلای پدرم چشمبهراه اند.
میخوام اصلا امام رضا باشم. هممممممممممممهتون رو شفا بدم، واسه همهتون کار پیدا کنم، شفاعت همهتون رو بکنم، ضامن همهتون بشم تو بانک، به خوابتون بیام، تو یادتون باشم، رو لبتون باشم... ایآخ... رو لبتون باشم و بمونم و دیگه برنگردم حرم.
ایداد...
آرزوهای زمستان تهران قبل
مرد، درحالیکه نمهاشکی بر صورت داشت، درِ یخچال را باز کرد، به گوشتهای یخزدهی بستهبندیشده دقیق شد، و بیهوا فریاد زد: «به حضرت عباش اینی که ما میکنیم اسمش زندگی نیست! نیست.. نیست.. به خدا که نیست» بعد نشست و شعرهای قدیم خودش را در کف آشپزخانه مرور کرد؛ و جلوی خیلی از سطرها، یک «به حضرت عباس» نوشت. شد این:
نمیخواستم در این شهر بمانم، به حضرت عباس
خیابانهای بسیاری کشیدند تا بفهمم
کوچههای بسیار
چراغهای بسیار
و بسیاری از راههای دور را کشیدند تا دریا...
خانههای بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم
به حضرت عباس..
حالا
هی راه میروم
و میبینی که در این شهر ماندهام
داریم به زندگی
بدجور عادت میکنیم
به حضرت عباس...
نمیخواستم آوارهی جهان باشم
به حضرت عباس!
خانههای بسیاری خراب شد
اتوبانهای ناهموار
دلبرکان غمگین
فقر
شهید
پس یاد گرفتیم که میشود رفت!
حالا
مدتهاست رفتهایم
و اتوبانها
و خانهها
و خیابانهای سرد
به حضرت عباس...
شاعر، به تنهایی در ِ یخچال را بست، و گریست. گوشتهای یخزده فریاد میزدند «ایداد...»
نوستالژی، اُبهت آدم رو میشکنه؛ مثل نوشتن، که آدم رو پیر میکنه و همه میفهمن که داری پیر میشی.
ما از گذشته اومدیم. و توی گذشته هم موندیم. ما توی گذشته، خیلی بودیم؛ خوردیم به انقلاب متاسفانه. نوستالژی همهچیز مشترک ماست. ما پیر شدیم. مثلا؟ مثلا پدرم که میگه «اینجا یه پمپ بنزین بود!» میگی «اینجا عمارت چهلستونه! سالهاست که همینجا هست..» میگه «باشه! ولی خب قبلا یه پمپ بنزین اینجا بود؛ خرابش کردن این رو ساختن» مثلا پدرم که میگه «اینجا یه پمپ بنزین بود!» میگی «اینجا که کوهه! هزاران سال قدمت داره این کوه!» میگه «باشه.. قبلا اینجا یه پمپ بنزین بود؛ خرابش کردن این کوه جاش دراومد...» مثلا پدرم که اصرار داره همهجا قبلا یه پمپ بنزین بوده و خرابش کردن شهر رو ساختن، خرابش کردن تاریخ رو ساختن، خرابش کردن تهران رو ساختن.
ما، اولش یه پمپ بنزین بودیم، خرابمون کردن، جاش آدمای دیگه رو ساختن؛ همینجا، توی همینخیابونا، لابهلای نوستالژیهای فراوان. نوستالژی، آدم رو میشکنه، عین تریاک.
توی «کوچهی اقاقیا»، عطاران یهسری آدم نوشته بود که سراسر نوستالژیک بودن؛ آدمهایی که همه انگار همدورههای مصدق بودن و دیگه فصل رونقشون رو به تمومی میرفت. و نقش پدر رو هم داده بود به منوچهر نوذری. و براش یه تیک خیلی ساده اما ناب نوشته بود: پیرمرد اصرار داشت تصنیف قدیمی بخونه برای بچههاش، و همیشه هم «موسم گل» رو بخونه. بعد، از کل تصنیف، فقط این تیکهاش رو میخوند: مووووسمِ گل... موووووووووسمِ گل... موووسم ِ گل... مووووووسم گل...
پسِ پُشت شخصیتش هم لابد یه گرامافون بود که سوزنش خراب بوده گیر میکرده سر همین سطر، و این آدم یک عمر فقط همین تیکه رو شنیده: مووووسم گل.
الآن سوزنم روی این گیر کرده: یکی هست اونوررررررررررررررر دنیا، که به یادش مونده اسمت...
شما بلند بگو ایداد!
یه فیلم سیثانیهای هست که از جلوی در خونهی عموماینا شروع میشه. میثم دست زنش رو گرفته دارن از پلهها میآن پایین. کنار درِ راهپله، یه انباری کوچیک هست. میثم میآد و رد میشه میره با زنش تو حیاط. بقیه هم پشت سرش. همینجا، یهو عموم با شلوار کُردی از توی انباری درمیآد بیرون و رو به دوربین موبایل به من که دارم فیلمبرداری میکنم، میگه «شیما چیطوری پیسر؟ داره فیلم ازش برمیداره؟» میگم «آره دیگه. بمونه یادگار» میگه «پَه! حالا اصلحالت چیطوری؟ ها؟» دقیقا بدون کسره و با نیمفاصله میگه «اصلحالت» انگار که میگه «اَصلالت». توی فیلم میگم «من کِی خوش بودم عمو؟ زندهام دیگه؛ هستم. شکر» میخندم بعدش. میگه «زینده باشه. از این فیلیمت یکی هم به خودم بدی بعد» و میره از پلهها بالا با همون شلوار کُردی.
حالا هربار که از دوباره اون فیلم رو نگا میکنم، یهچیزی جوابش رو میدم؛ امروز نگاش کردم دوباره. پرسید از اصلالم، گفتم «ایداد.. تو که رفتی، تموم اَصلال ما هم بهفنا رفت. چی بگم؟» عموم باز ولی گفت «زینده باشه. از این فیلیمت یکی هم به خودم بدی بعد».
و رفت با شلوار کُردی قشنگش از پلهها بالا.
یهجایی هم هست که پیرمرده واقعا میشکنه از ته دل، و میرسه به اینکه شاه دیگه هرگز برنمیگرده! خیره میشه تو زردی ِ غروب، بغضش رو قورت میده، دستش میره تو جیبش پی ِ دستمال پارچهایش؛ هیچ.. هیچ.. هیچ..
همونجا.
دیروز صبح همسایهی پایینی گفت که سقف خانهشان خیس شده آب میدهد؛ معلوم شد از لولهکشی خانهی ما بوده. فلکهها را بستیم و تا ظهر، کل خانه شد صحرای محشر: لولهکشی روکار.
حالا دارد تمام میشود. من این وضع تازه را دوست ندارم. با این خانه با این لولههای روی دیوار غریبه ام. الآن به مادرم گفتم «من اینجا دق میکنم. اینشکلی رو دوست ندارم. میفهمی؟» بعد هم گریه کردم. نفهمیدم چرا دارم گریه میکنم. ولی خب گریه کردم. لولهکشی روکار، همهچیز را لو میدهد و خیالات را به باد میسپارد. مسیر حرکت آب را وقتی نمیتوانم حدس بزنم، بهتر است حالم. اینجوری که شده، انگار دیگر هیچچیز برای کشف ندارم؛ قبلا وقتی شیر آب باز بود، در ذهنم از ابرها تصور میکردم میرفتم تا دل خاک، برمیگشتم به نیروگاه میرفتم در لولههای بزرگ شهری جاری میشدم میرسیدم به فلکهی جلوی در، میلغزیدم تا بالای دوش حمام، و مسیر آب را از بدو تولد حدس میزدم. بعد فکر میکردم به جریان آب در طول تاریخ و میرفتم میرسیدم به پسر نوح که در آب غرق شد و هیچکس هم دقت نمیکند که اسمش «کنعان» بوده و چه اسم برازندهای بوده برای یک بازنده...
حالا انگار بعد از طوفان نوح است خانه: لولهها روی دیوار راه رفتنهاند و من دیگر چیزی برای تصور و خیالپردازی ندارم. همهچیز ریخته روی دیوار، جلوی چشمانت. و این، هیچ خوب نیست. اینجا رسما غریبه ام.
به مادرم گفتم «من اینجا دق میکنم» و گریهام گرفت. گریه که کردم، فکر کردم به اینکه چرا ما هرکدام یکجور گریه میکنیم: پدرم اولش سعی میکند پلک بزند و پلک بزند و یکهو بترکد بریزد بیرون ولی با صدای پایین. پدر، طرح سوگوار ِ یک مرد سنتی آرام است. مادرم اما همان تصویر شرقی مخوف: در سکوت صورتش سیاه میشود و کمکم سیاهتر میشود و ناگهان میبینی که صورتش خشمگین است و بعد میبینی که دارد اشک میریزد و با خودش زمزمه میکند «ایخدا... ایخدا...». پدرم ساکت است و فقط گریه میکند و یکصدایی شبیه «ایییییییح...» از گریهاش برمیآید، و دیگر هیچ. مریم ابتدا کمی خیره میشود و تقریبا یکچیزی بین مادر و پدرم، قدری سیاه میشود و بعد با صدای نهخیلی بلند میترکد. میثم اما از اولش رسما میترکد و با صدای خیلی بلند گریه میکند و ساعتها گریه میکند.
من؟ من سوگوار گریه میکنم. برای هر اتفاقی حتی گریههای الکی، انگار کسی مُرده است، آنجوری گریه میکنم. نمیفهمم چه شکلی، اما گریه که میکنم، خیال میکنی که کسی واقعا مُرده است. وقتی هم که کسی مُرده باشد، باز هم خیال میکنی که کسی مُرده است. در واقع، از نزدیک که من را ببینی، انگار همیشه کسی مُرده است. من برای هر مرگی آماده ام. و چرا دارم پنهان میکنم که واقعا کسی مُرده است؟ بله. کسی مُرده است. تعریف از خود نباشد، من یک سوگوار حقیقی و مومن به گریه ام.
من باید بروم استانبول، خواننده بشوم و تُرکی بخوانم. بعد در اجراهای زنده، دستهایم را همراه با آهنگ، ببرم اینور آنور؛ اینجوری: عین حالت سوگواری // // \\ \\
لولههای روکار، عذابم میدهند؛ من آدم سوگواریهای آرام و تودرتو هستم، و نمیتوانم بدون کشف یک مسیر پنهان، برای آب رفته گریه کنم همینجوری بیخیال. من دستهای سوگواری دارم، که متاسفانه خوب دیده نشدند.
دیگران؛ محرابی رفته است
زنگ زد با محرابی کار داشت. اشتباه شماره گرفته بود، گفتم محرابی نیستم. گفت پس محرابی کیه؟ سکوت کردم. باز گفت اونجا مگه تهران نیست؟ گفتم هیچجا تهران نیست. گفت پس شما کی هستی؟ گفتم من حسین ام. گفت حسین ِ محرابی؟ گفتم نه. گفت حسینجان اونجا تهران نیست؟ گفتم نه، نیست. گفت پس اگر محرابی رو دیدی بگو یه زنگی به من بزنه دلم واسهش تنگ شده. گفتم باشه. گفت ولی خداوکیل اونجا تهران نیست؟ گفتم خدا خودش میدونه که هیچجا تهران نیست دیگه. گفت باشه باشه باشه.
خداحافظی کردیم.
دیگران؛ آقارضی
یه «زِنیت 135» قدیمی هست که رنگش آبیه. آبی کمرنگ. توش یه نوار نگاتیو مونده از سال 71. دقیقا از پاییز همونسال، که جعفر یه حلقه فیلم گرفت انداخت توش و عروسی آزاده و رضا رو عکس گرفت، دیگه کسی اون دوربین رو باز نکرد. حتی کسی نخواست اون حلقهفیلم رو دربیاره ظاهر کنه چاپ کنه. آزاده و رضا برای همیشه موندن تو اون زِنیت قدیمی آبیرنگ.
مادرم میگه اگر یکی اون دوربین رو باز کرده بود، الآن آزاده و رضا حتما چهارتا بچه داشتن، و تو کوچه شهید احدی کنار خونهی بابای آزاده یه خونه گرفته بودن و خوشبخت بودن. مادرم میپرسه «دقیقا چهسالی بود این؟ یادت هست؟» میگه «آره دیگه.. همون.. سال هفتاد هفتادویک بود فکر کنم. زمستون.» میگه «نه نه. پاییز. پاییز بود دیگه؟ که آقارضی رفت بالا چهارپایه لامپ رو عوض کنه، اونجوری شد، اینا تا چهلمش صبر کردن. پاییز بود. آره»
مادر هرچیزی رو میتونه فراموش کنه، الا اینکه آقارضی یهروزی رفته بالای چهارپایه که لامپ رو عوض کنه، افتاده سرش خورده به موزاییک و تموم کرده. جهان برای مادرم، به قبل و بعد از بالا رفتن آقارضی از چهارپایه تقسیم میشه: آقارضی همیشه اونبالاست، و داره لامپ رو عوض میکنه، و مادرم هرگز دربارهی بعدش حرفی نمیزنه.
آزاده و رضا هم که طبعا میتونن راوی خوبی برای عصر ِ بعد از بالارفتن آقارضی از چهارپایه باشن، توی اون زنیت 135 موندن. اگر فرصت داشتن و بهشون میدون داده میشد، لابد حرفها داشتن بزنن، برای بچههاشون که مادرم اصرار داره بگه میتونستن چهارتا باشن.
اما آزاده و رضا؛ واقعیت اینه که اصلا خوشبخت نیستن. اونا چندسال قبل، از تو سوراخ باطری دوربین یه پیغام فرستاده بودن که دوست دارن بیان بیرون و حقایق رو بگن. اما از یهروزی که باطری فاسد شد، سولفات جلوی اونسوراخ رو هم گرفت.
گرچه که آدمیزاد به امید زنده است. مادرم اعتقاد داره به این.
دیگران؛ آلمادو و میرطاهر و پسران
دارن میرقصن. اونیکی اصرار داره که تو کابینت دوم رو نگاه کنه، ولی این که ریش داره میگه نه. میگه کار خوبی نیست. میگه اونا فقط اومدن اینجا برقصن. بعد میگه حالا دیگه ولش کن بیا برقصیم.
ول نمیکنه. داره میرقصه، اما ذهنش توی کابینت دوم مونده. تو کابینت دوم، سه تا برادر هستن که یکیشون از بانه جنس میآره. تلویزیون و سرویس قابلمهی دسینی و ابزار تدخین و شامپوهای تُرک. یکیشون تو سازمان مطالعات اقیانوس روبهروی در ورزشگاه آزادی کار پژوهشی میکنه. یکیشون هم اصلا حرف نمیزنه. اینا یه پدری داشتن که اسمش «میرطاهر مرتضایی» بود. چندسال قبل تو کارخونهی روغن غنچه کار میکرد. آشپز شرکت بود. واسه همین عادت داشت هرجا که میرفت، یه قوطی روغن نباتی جامد ببره؛ واسه عروسی، واسه عزا، واسه جشنتولد. حتی وقتی میخواست به مامور اداره برق رشوه بده که سیم ِ دزدی رو بیخیال بشه، بهاش یه قوطی روغن نباتی جامد داد. میرطاهر اونوقتا که هنوز کابینتها زیاد نبودن، این کابینت رو برای خودشون ساخت و از دکل فشار قوی سر کوچه یه سیم گرفت و برق رو آورد از کنار یخچال ماماناینا رد کرد بُرد تو کابینت دومی. بعدش هم که بازنشست شد، هرروز کلیدپیریزها رو چک میکرد و غر میزد که «مصرف برق ما بالا رفته. باید یه فکری بکنیم» و دیوانه اصلا یادشون نبود که پولی بابت این برق، هرچهقدر، نمیدن.
روزی که مُرد، دیگه کسی کلیدپریزها رو چک نکرد و کسی فکر نکرد که یهجایی اتصالی هست که مصرف برق رفته بالا.
پسراش هم به تاریکی عادت کردن.
حالا اینا که اومدن تو آشپزخونه برقصن، یکیشون میخواد ببینه واقعا تو اون تاریکی چی هست؛ پی ِ یه قوطی روغن نباتی جامد اومده تو تاریکی. و کسی هم نیست تو کابینت دوم؛ پسرای میرطاهر، یکی رفته بانه، یکی رفته اقیانوس، یکی هم تو سکوت کابینت نشسته واسه خودش سیگار میکشه.
رویایی این دونفر شاید آخر این کنجکاوی باشه. نمیدونم. دارن میرقصن هنوز.
دیگران؛ برتا، لیدیا، و ادموند
از صُب هی یکی زنگ خونه رو میزنه میگه «ببخشین آقا نادر؛ مهدی ام. بچهها آچار آلن رو آوردن بالا؟»
من هم هی میگم «فدات شم. نه والله. یعنی من ندیدم بیارن»
دوباره زنگوُ میزنه میگه «ببخشین آقا نادر؛ مهدی ام. بچهها آچار آلن رو آوردن بالا؟»
میگم «فدات شم. نه والله. یعنی من ندیدم بیارن»
دوباره زنگ میزنه میگه...
میگم ...
این درحالیه که برق رفته، خونه کسی نیست، مهدی رفته، من هم نادر نیستم. کی از حال آچار آلن خبر داره واقعا؟
دیگران؛ گریس استورات، آن، و نیکولاس
از آشپزخونه بوی سوختنی میآد. کسی خونه نیست. کسی توی آشپزخونه نیست. روی گاز چیزی نیست.
از آشپزخونه بوی سوختنی میآد. دارن واسه خودشون غذا میپزن؛ آشکارا دارن واسه خودشون غذا میپزن...
دیگران؛ آمادئوس
آمادئوس، اسم واقعی شعلهی سوم اجاقگاز ماست. شعلهی اول و چهارم اسمی ندارن، اونیکی هم خرابه و کار نمیکنه. آمادئوس ولی همیشه روشنه. شبیه یه آتشفشان میمونه که همیشه روشنه. یه جادهای هم هست که مورچهها ساختن از کابینت پایین سینک ظرفشویی تا اول ِ آمادئوس. یهوقتی قرار بود این جاده ادامه پیدا کنه بره تا سر جاده آرامگاه تو جنوب شرقی تهران. ولی کسی فانتزیها رو جدی نگرفت. واسه همین این جاده همینقدر کوتاه و مختصر موند. ما وقتی دلمون میگرفت، با بچهها جمع میشدیم میرفتیم یهجای خلوتش تریاک میکشیدیم. البته این مال قدیما بود. الآنه دیگه بچههایی نمونده که جمعی باشه. اون که رفت، اونیکی که رفت، اونیکی که رفت، اونم که رفت. بچهها که رفتن، اون جاده هم خلوت شد. گاهی میبینی مثلا یه یارویی دست زن و بچهاش رو گرفته اومدن ذغال واسه قلیونشون درست کنن بکشن. در همین حد.
یه لودر هم از همونزمون مونده کنار شعلهی سوم، که کنارش یه تابلو شیکسته هست روش نوشته: آزادراه آمادئوس- آرامگاه در دست احداث، کارفرما: شهرداری تهران، مجری: قرارگاه فلان.
دیگران؛ از خودم، تقدیم به پدرم که هرگز با نور لوستر دلش صاف نشد
من یه لوستر سقفی ام، که یهوقتی زیرش عروسی اکرم و سلمان برگزار شده. اما درست شیشروز بعدش، حاجنصرت سکته کرده و مُرده و جنازهاش سهساعت زیر من مونده تا آمبولانس بیاد ببره. اکرم سیاه میپوشه و سلمان میره بیرون سیگارش رو آتیش میزنه با صدای بلند بغضش رو رها میکنه توی باد. بعدش دیگه میگن خوبیت نداره لوستر روشن باشه و باید تو این خونه لامپ مهتابی روشن بمونه؛ که یعنی تو این خونه عروسی نیست. اینا معتقد اند که نور مهتابی، آبیرنگه و واسه عزا خوشجلوه است، و نور زرد لوستر سقفی انگار عروسیه.
از اونروز دیگه روشن نشدم.
دیگران؛ لنی
یکی هست تو کتابخونهمون، که صُبا خیال میکنه «بهروز وثوقی»ه، شبا «بنفشه سامگیس». من هیچکدوم از اینا رو نمیشناسم. ولی اسماشون رو دوست دارم. این ولی واقعا با اینا خاطره داره. میگه با هردوشون همکار بوده. با وثوقی تو یه فیلم بازی کرده و با سامگیس تو یه روزنامه بودن. وقتی هم از شغلش میپرسی، میگه «ما عادت نداریم از خودمون تعریف کنیم. یعنی یادمون دادن که نگیم» و یهشب شنیدم که داره بلندبلند میگه «مرجان.. عشقت منوُ کشت... مرجان.. عشقت منوُ کشت..» فرداش هم چشمای سامگیس باد کرده بود؛ انگاری که گریه کرده باشه. پرسیدم «چیشدی تو؟» گفت «تو چه خبر داری ما با هر نقشی که بازی میکنیم، چهقدر پیر میشیم..» بعدش هم رفت تو روزنامهشون تیتر زد: «روزنامهنگاران غصه میخورند و پیر میشوند».
یه کلاسور قهوهای هم داره که توش فقط یه خودکار هست، بدون کاغذ. اسمش؟ اسم ندارن اینا. عادتشون دادن که اسم نداشته باشن.
دیگران؛ من محرابی نیستم
دوست داشتم یه خونهی بزرگ داشته باشم مال خودم باشه. یه خونهی خیلی بزرگ، تو یه محلهی بالاشهری. سهطبقه، با دوتا حیاط، استخر و تموم امکانات مُد روز. بعد یهروز چهارشنبه صبح بذارم برم و دیگه کسی ازم خبر نداشته باشه. قبل رفتن پول بدم به یهسری از اهل محل که پشت سرم حرفای خوب بزنن و بگن آدم عجیبی بود این. بگن تموم ثروت و زندگیش رو رها کرد واسهخاطر یه زنی، رفت تو کوهای کردستان عین جنگلیا زندگی کرد ناشناس. بگن این خونه رو میبینی؟ با دستای خودش واسه زنه ساخته بود، اما زنه نموند به پاش و یهروزی رفت. این بدبخت هم سرگشتهی و حیرونش شد...
واقعا این جمله رو دوست دارم: «این بدبخت هم سرگشته و حیرونش شد...»
آدمی که واسه کلمات و جملات عزیزش پول خرج نکنه، بمیره بهتره.
یکعکس دستهجمعی است که درش چندنفر دارند به هم خیانت میکنند: اسدالله که کنار آقامنصور ایستاده، همیشه معتقد بود که منصور تن لش است و چاقاقچی تریاک است و زنش را هم میفروشد به رفقاش، اما در آن عکس ایستاده کنارش دست انداخته گردنش انگار که خیلی خوب اند با هم، عین دوتا برادر. رضا و سکینه، زنوشوهر خوشبخت عکس اند، که تکیه دادهاند به کاپوت جلوی پیکان بیوکعمو، و لبخندشان تا کجاها رفته؛ سکینه همانوقتها با مرتضی رابطه داشت اما خیلی بعد از این عکس بود که همه فهمیدند و سکینه یکشب با چاقوی رضا زخمی شد و بعد طلاقش را گرفت و رفت. مرتضی دارد به دوردستها نگاه میکند و اصلا حواسش توی قاب تصویر نیست؛ مرتضی هرگز حرف نزد. بهزاد و پدرش هم خیلی شیک نشستهاند روی زمین جلوی بقیه، و لبخندی گشاد بر لب دارند؛ بهزاد، همبازی و همسن من، همیشه جیب پدرش را میزد و پدرش همیشه خانوم میآورد خانه وقتی مادر بهزاد نبود، و انگار هردو چیزی از رازهای هم نمیدانند در این عکس.
عکس، بیستساله است؛ عکسی از جلوی در خانهی اکبرآقا، درست وسط عروسی مهدی. اکبرآقا دخترش را داد به مهدی، و مهدی دوماه بعد گم و گور شد. و مهدی بیستسال است که بیخبر رفته.
این، خلاصهی یک تصویر ثبتشده بر کاغذ است از یکروز زیبای قومی فراموششده. من کجای عکس ام؟ رفته بودم زیر ماشین بیوکعمو دراز کشیده بودم، و از کنار لاستیک سعی داشتم خیره شوم به دوربین؛ خجالت میکشیدم مستقیم به لنز نگاه کنم. متاسفانه لاستیک در کادر نیست، من هم نیستم طبعا.
داشتن یک اسم سرخپوستی، برای من رویای دستنیافتنیای شده. اینکه اسمم حسین باشه، هاشم باشه، یا مثلا ناتاشا، مهم نیست خیلی. مهم اینه که من اسم سرخپوستی ندارم.
مثلا؟
دوست داشتم اسم سرخپوستیم «آنجا در کنار ساحل میگرید آرام» باشه. بعد، وقتی میخواستن برای غذا صِدام کنن، مامان داد بزنه بگه «آنجا در کنار ساحل میگرید آرام! بیا غذاتو بخور مامانجان...» من بگم «دستم بنده پروینجون؛ بخورین، اومدم.» پنجدقیقه بگذره، بابام صدام کنه بگه «آنجا در کنار ساحل میگرید آرام جان! بیا دیگه.. از دهن افتاد..» عصبی بشم بگم «ممدجون گیر نده! بخورین، من هم میآم میخورم! گیر نده سر جدت!»
بعدش بابام درحالیکه داره لقمه رو دولُپی میکنه تو دهنش، به مامانم بگه «آنجا در کنار ساحل میگرید آرام چندروزیه خیلی ساکت شده پروین؛ چیزی شده؟ تو خبر داری؟» مامان یه نگاهی به در اتاق من بکنه و آروم بگه «چی بگم.. آنجا در کنار ساحل میگرید آرام که عین آدم حرفش رو نمیزنه، میریزه تو خودش...» سکوت حکمفرما بشه سر سفره. تو اتاقم باشم، و در صورت امکان از وسط اتاقم یه رودخونه رد شه، و من آنجا در کنار ساحل بگریم آرام...
من اسم سرخپوستی ندارم؛ هیچچیز ندارم.
عین مولوی که دور خودش میچرخیده و شعر میگفته و دیگران مینوشتهاند، من روی صندلی نشسته بودم و داشتم کلمات را بداهه میبافتم به هم. و کسی نبود چرندیاتم را بنویسید. بعد از چندساعت، دوباره داشتم وسط یک جمع، بدون دلیل و توضیح گریه میکردم، و بعد از چندسال، باز داشتم شعر میگفتم. شعر آدم را خسته میکند. باید نوشتن آن رمان کذا را شروع کنم. شعر آدم را پیر میکند. و البته در کمال تواضع باید بگویم که چه شعرها که بداهه نیامد بر زبان... ایوای. چرا ضبط نکردم؟ نمیدانم. لابد باید آخرین شعرهای یک شاعر شکستخورده، بماند برای همان گریهها، خندهها، و تاریکی پذیرایی یک جمع دوستانه.
نوید، که از فردای آنشب، دیگر نمیشود به چشم یک «گولیه» بهش نگاه کرد، نغمههایی را با پیانو زنده کرد تا خود صبح، که دوست داشتم گاهی بروم همینجوری دستش را ببوسم. و رامین، صدای زندهی تاریخ بود که برای ما میخواند. و عموجان، که تنها در گوشهای نشسته بود و با خود زمزمه میکرد: ایکاش آدمی وطنش را همچون بنفشهها... ایداد.

و چه شعرها که نگفتم اسماعیل... چه شعرها که نگفتم. و دیدم که شعر، هنوز آدم را پیر میکند؛ تنها عموجان میفهمد من چه میگویم...
آن پایین، یک پارک بود. یعنی یک فضای اضافه که گلکاری شده بود و بر ِ خیابان اصلی، سرسبزطور بود با چندتا صندلی. نشستیم روی جدول کنار خیابان اصلی، و گفت. دقیقا روی جدول کنار خیابان نشستیم و حرف زد.
الآن چندینسال گذشته است از آننیمهشب. باید چه میکردم؟ باید میایستادم میگفتم اگر سرم برود نمیگذارم زنم برود. اما نگفتم. نشستم باهاش گریه کردم. نشستم و باهات گریه کردم نامرد! یادت رفته الآن. ولی من نشستم پابهپات گریه کردم. ایداد...
نشستم و گریه کردیم. گفتی و گریه کردیم. گفتم باشه برو من هم میآم. زود هم میآم. گفتم چیزی نیست و همهچیز درست میشود. حتی گفتم چیزی نشده عزیز من... گفتم! من که میدانستم با آدمی که مجبور است، نباید مخالفت کرد، گفتم همهچیز درست میشود. ای خاک بر سر من! ای خاااااااااااااااااااک بر سر من...
حالا؟ چندینسال گذشته است. و مملآمریکایی، به خودش میگوید ای خااااااااااااااک بر سرت! باید میایستادی و میگفتی اتفاقا! اتفاقا! اتفاقا چیزی شده و من اجازه نمیدهم! باید میگفتی! نگفتی.. نگفتی.. نگفتی لعنتی. شد اینکه میبینی. خراب کردی. و همهچیز را از دست دادی و همهچیز را از دست دادی و همهچیز را از دست دادی. بعد؟ هیچچی. میان زمین و هوا، ماندی که بچهها یعنی چی میشه؟
رفتیم با دوستم پیش مُردهها. بگو سنگ قبر کی را دیدیم؟ «استاد هاشم؛ پدر تعزیهی ایران». الآن من چی بگویم؟ همیشه وقتی که باید، خفهام. اینروزها فقط تکرار میکنم «زمانها بر ما گذشته است... زمانهها دیدهایم ما...»
شاعر در اینجا میفرماد: دل شده یک کاسهی خون...
آصف، یه شریف واقعی بود، یه راستگوی حقیقی؛ یهروز از سر دوازدهمتری طالقانی راه افتاد با تموم کسبه و اهل محل روبوسی کرد حلالیت خواست. گفتن «ایشالله کربلا نجف؟» گفت «دارم میرم خودم رو بندازم زیر قطار» گفتن «ایشالله زیارت علیبن موسیالرضا؟» گفت «دارم میرم خودم رو بندازم زیر قطار» گفتن «ایشالله عازم سفری؟» گفت «دارم میرم خودم رو بندازم زیر قطار»
مردم روش رو بوسیدن، با دست زدن رو پشتش گفتن «دست علی به همراهت».
دوازدهمتری طالقانی بیست و هشت تا کوچه داشت. همه رو رد کرد، از همه حلالیت خواست، بعد از کوچهی بیستوهشت، رسید به ریل راهآهن. نشست کنار ریل. بعد از ظهر بود. ساعت حوالی شیش غروب که شد، یه قطار از دور نمایون شد. پا شد سر پا. چندنفر فقط حرفش رو باور کرده بودن و اومده بودن پیاش که ببینن چی میشه. قطار که نزدیکش شد، یه دستی تکون داد برای اون چندنفر، و خودش رو انداخت جلوی قطار.
ساعت هفت و نیم هوا تاریک شد. یه آمبولانس اومد که جنازه رو ببره. چون چند تیکه شده بود، یه نفر با بیل تیکه رو لابهلای ریل داشت جمع میکرد.
و من، اون صحنه رو به خاطر دارم که یه پاش رو که هنوز شلوار روش بود و کفش توش، با بیل برداشتن و انداختن روی برانکارد. آمبولانس رفت.
فردا صبح، کنار ریل، خون شتک زده و خشک شده بود. و ما، یه عده پسربچهی معصوم، تو سن و سال کودکی، یه تیکههای کوچیکی از جنازه رو دیدیم که جا مونده بود توی سنگریزههای وسط ریل راهآهن. چیزهایی شبیه دل و روده و رگ و پی یه آدم.
عباس چندسال قبل رفته بود یونان کار کنه. بعدها معتاد میشه و ظاهرا دوماه قبل جنازهش رو کنار ساحل پیدا میکنن. هویتش نامعلوم بوده، و دوماه طول میکشه تا شناسایی بشه و بعد به خانوادهاش تو ایران خبر بدن.
توی این دوماه اما لابد کسانی بودهاند که میتونستن خوابش رو دیده باشن، که عباس توی یه باغ باصفا داشته قدم میزده و گفته به مادرش بگن جاش خوبه و نگرانش نباشه. و مادر عباس البته میتونسته توی این دوماه از شنیدن این خوابها اندکی ذوق کنه و اشک تو چشماش جمع بشه به تلخی. اما، ادارهی تشخیص هویت یونان تمام این معادلات رو به هم زده.
عباس حدود دوماه قبل مُرده بوده، و تمام این شصت و سهروز بیخبری رو که کسی خوابش رو توی یه باغ باصفا ندیده که داره قدم میزنه و جاش هم خوبه، تو یه باغ باصفا داشته قدم میزده و جاش هم خوب بوده. اما دریغ که هیچکس خبر از مرگش نداشته که بیاد به مادرش بگه که جای عباس خوبه. مادرش هم لابد ذوقی نکرده؛ تنها دوماه دیگه روی اون چندسال، فکر میکرده پسرش رفته یونان کار کنه و یهروزی برمیگرده دوماه میشه.
حالا، برای جنازهای که دوماه و چند روز دیرتر از خوابهای الزامی اقوام و نزدیکان به خونه برگشته، فرصت همهچی از بین رفته. تمام کسانی که در اون دوماه عباس رو خواب دیدن که مثلا داشته عروسی میکرده یا لباس تازه خریده بوده یا هرچی، چون نمیدونستن که عباس مُرده، و مُردهها همیشه تو یه باغ باصفا دارن قدم میزنن و جاشون هم خوبه، حالا امکان هر خوابِ آیینیای رو از دست دادن. مادر عباس هم فقط میتونه بشینه خوابهای این دوماه رو مرور کنه، ببینه کجای خوابهاش تو اون دوماه، یه باغی یه دشتی دمنی چیزی بوده و این طفلی نفهمیده.
آدم، باید کنار خاک بمیره، نزدیک عزیزانش، و به محض اینکه از نفس میافته، دستی بلندش کنه بگذاره تو خاک، که خوابها به تاخیر نیفته، باغها سبز بمونه، و جای تمام مردگان جهان خوب باشه. جنازههایی که چندماه توی سردخونه میمونن، دیگه حالی واسه قدم زدن تو یه باغ باصفا ندارن.
عباس عزیز ما.. ایداد
مادربرزگم، مادر مامان، دهسال آخر عمرش رو با ما زندگی کرد. فارسی بلد نبود حرف بزنه و یهکمی فقط حالی میشد دستوپاشکسته. همیشه تو خونه بود. دلخوشیش هم تلویزیون بود. تماشا میکرد اما نمیفهمید دقیقا چی به چیه. نمیدونم چرا تماشا میکرد، اما با دقت تماشا میکرد. حالش بد نبود هیچوقت، و سلامت عقلی داشت تا روزی که مُرد.
حافظهاش خوب بود. میگفت «امروز اون سریاله رو داره که مرده از در اومد تو، دستش رو گذاشت به چارچوب، زنش براش آب آورد خندید کتش رو گرفت...» میگفت «امروز میخواد بقیهی اون سریاله رو بده که زنه توی کوچه یه زنبیل دستش بود توش گوجه و هویج و کرفس گذاشته بود، چادر نپوشیده بود، از این پیرزنمانتوییها بود...» سریالها رو با تصاویرش دنبال میکرد؛ با تغییر زاویهی دوربین، با حرکت بازیگرا.
خیلیسال قبل، وقتی دادگاه کرباسچی پخش میشد، یهشب که اومدم خونه و اون از صبح با مادرم دوتایی خونه بودن، ازش پرسیدم «چهخبر ننهجون؟ امروز چه کردی؟ کسی نیومد؟» گفت «نه. فقط تلویزیون دیدم از صبح» گفتم «چی دیدی؟ سریال؟»
گفت «نه. یه فیلم بود فکر کنم. اولش چندتا بچه اومدن دست زدن، یه مرده هم اومد دلقکبازی درآورد بیشرف. خیلی سبک بود. بعدش فکر کنم مادر یکی از این بچهها بود که باهاش حرف زدن هی دست میکشید به چادرش میگفت این بیشرفا جمهور اسلامی چادر منو از سرم کشیدن! همین هاشمی رفسنجانی چادرم رو از سرم کشیده! خدا شاهد! چندتا سرباز هم اونجا وایستاده بودن از این ژاندارمی تازهها. مواظب بودن یا چی نفهمیدم. بعد هم خود کرباسچی یهو اومد خندید گفت خوب کردم اصلا چادرش رو کشیدم. خوب کردم. بیشرف! مختار رو هم یه لحظه دیدم... کنار اون سربازا بود ولی اصلا رو تُرش کرده بود بهشون.. خیلی نورانی شده بود ولی...»
مختار، پدربزرگم، پدر مامان بود که سال پنجاهوچند فوت کرد.
چیزی نپرسیدم دیگه. بغض کرد و پا شد بره که بخوابه، گفت «این مملکت دیگه مملکتبشو نیست.. نیست..» و رفت.
بعدش مامان تو آشپزخونه برام تعریف کرد که این از عصر نشسته بکوب تلویزیون دیده: اول مجید قناد رو دیده توی برنامهی کودک، بعد یه مستند دیده، بعد اخبار دیده که توش یه گزارش پخش کردن دربارهی مشکلات ترافیکی و تصادفهای جادهای که لابد توش چندتا سرباز راهنماییرانندگی دیده، بعدش یه برنامهای بوده که یه خانمی داشته حرف میزده و هی چادرش رو میکشیده جلوی صورتش و هی میافتاده، و خانومه داشته اصلا راجع به مثلا لزوم آموزش فلانچیز حرف میزده و ربطی به چادر نداشته. آخر سر هم دادگاه کرباسچی رو تماشا کرده با اون لبخندهای قشنگی که میزد وقت دفاع...
مختار؟ نه من پرسیدم ماجرای مختار چی بود، نه مامان چیزی گفت. دیگه از همونشبا، این مملکت، مملکت نشد.
پدربزرگم یه قاب عکسی داشت از جوونی عموم. زده بود بالاسرش. پسر بزرگش بود و تموم عشقش. هروقت مهمونی کسی میاومد، اون عکس رو نشون میداد میگفت «این {زنعمو} عاشق همین عکس پسرم شد افتاد دنبالش...» با یه شوق عجیبی میگفت این جملات رو. زنعموم، که خالهام هم هست، از اینکارش نفرت داشت. یهروز که اتاق پدربزرگم رو دم عید نقاشی کردن، قاب عکس رو برداشت گذاشت توی کِشوی دِراور، به این بهونه که دیگه به دیوار نو و سالم میخ نکوبیم.
پدربزرگم هروقت مهمونی کسی میاومد، کِشو رو نشون میداد میگفت «این {زنعمو} عاشق اون عکس پسرم که توی کِشو است شد افتاد دنبالش...»
یهروز زنعمو اون قاب عکس رو از کشو بیرون کشید و با حرص پرت کرد از بالای در حیاط توی کوچه. واقعا پرت کرد.
پدربزرگم هروقت مهمونی کسی میاومد، فقط از درد پاش میگفت و کوچه رو نگاه میکرد.
اخوان ثالث بر پیشانی یکی از شعرهایش جملهای به نقل از هومر نوشته است: «دیدار پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد». در نوجوانی فکر میکردم که این خارجیها چهقدر میتوانند لوس باشند. چی دارد این جمله که بشود بهاش گفت شعر؟ از اخوان ِ آنهمه تلخ بعید است که همچو سطری نظرش را بگیرد.
زمان گذشت، و دیدم که بهقول بعضیها، اینها بروند، آنها بیایند، اصلا خود شاه بیاید، و حتی توی سینهاش جان جان، یا هرچی؛ چه فرقی برای آدمی مثل من میکند؟ هیچ. میرسی به جایی که میبینی از درون جاروبرقی هم صدای خستهای برایت «شِکوه» میخواند، و البته تو دیگر نه میتوانی دست زن را بگیری بگویی بخند باز، قشنگ بخند خوب بخند زیبا بخند، نه خودت میتوانی از ته دل بخندی. کاپشن تن میکنی و میزنی بیرون، میبینی دیگران شاد اند، و از خودت خجل میشوی. و فکر میکنی چه خوب که تو فرزندی نداری؛ اصلا نسل دایناسورها باید که یکجایی تمام میشد. آنها حیوانات عجیبی بودند: چشمهای مغمومی داشتهاند گویا.
گاهی بخت آدمیزاده اینجور است که دیدار پیامآوران هم وی را هیچ شاد نمیکند؛ دانشمندان هم میگویند.